
وقتی عشق، قضاوت را از کار میاندازد
مروری بر کتاب «شب بازی»
«شببازی» از آن دسته رمانهایی است که بیش از آنکه بر هیجانِ کشف قاتل تکیه کند، بر تجربهی خواندن یک گذشتهی مدفون استوار است. نویسنده با باز کردن تدریجی لایههای یک پرونده قدیمی، مخاطب را وادار میکند مدام برداشتش را از شخصیتها و اتفاقات بازنگری کند.
نقطه قوت کتاب، فضاسازی آن است. رشت در این رمان فقط یک لوکیشن نیست؛ شهری است که با کوچهها، سکوت، باران و خاطراتش در شکلگیری تعلیق داستان نقش دارد. این اتمسفر باعث میشود حتی در لحظاتی که اتفاق مهمی رخ نمیدهد، حس ناامنی و انتظار در متن جریان داشته باشد.
مجتبی تقویزاد در حجم کم کتاب، از زیادهگویی پرهیز کرده و روایت را فشرده نگه داشته است. همین ایجاز، ریتم مناسبی به داستان داده؛ هرچند ممکن است برای بعضی خوانندگان باعث شود فرصت کافی برای پرداخت عمیقتر برخی شخصیتها فراهم نشود. گاهی احساس میشود چند شخصیت ظرفیت بیشتری برای ماندگار شدن داشتهاند اما روایت، آگاهانه از کنار آنها عبور میکند.
اگر دنبال یک رمان جنایی کلاسیک با پیچشهای پیاپی باشید، شاید «شببازی» غافلگیرتان نکند؛ اما اگر از داستانهایی لذت میبرید که تعلیق را با فضاسازی، حافظه و روان شخصیتها میسازند، این کتاب تجربهای دلنشین خواهد بود.
بعضی رمانهای جنایی با طرح این مسئله خواننده را با خود پیش میبرد که قاتل کیست؟ اما بعضی دیگر بعد از بسته شدن کتاب، سؤال مهمتری در ذهن مخاطب باقی میگذارند. «شببازی» از دسته دوم است. معمای قتل، تنها پوستهی داستان است؛ آنچه در لایههای زیرین جریان دارد، مواجههی انسان با اعتماد، فریب و شکنندگی عشق است.
قهرمان داستان یک قاضی است؛ کسی که تمام زندگی حرفهایاش بر پایهی شک کردن بنا شده است. او وظیفه دارد هیچ روایتی را بدون مدرک نپذیرد، احساسات را از حقیقت جدا کند و تا رسیدن به یقین، فاصلهاش را با آدمها حفظ کند. اما نویسنده هوشمندانه همین شخصیت را در موقعیتی قرار میدهد که بزرگترین ضعف هر انسان آشکار میشود؛ عشق.
زنِ داستان گذشتهای مبهم دارد. میگوید زمانی درگیر اتفاقات سیاسی بوده، اما دیگر از آن جهان فاصله گرفته است. قاضی روایت او را میپذیرد. نه به این دلیل که همه چیز روشن است، بلکه چون میخواهد باورش کند.
و شاید همین مهمترین جملهای باشد که این رمان دربارهی عشق میگوید؛ ما همیشه به کسانی که دوستشان داریم اعتماد نمیکنیم، بلکه گاهی چون دوستشان داریم، تصمیم میگیریم شک نکنیم.
این تفاوت کوچکی نیست.
اعتماد معمولاً نتیجهی شناخت است، اما عشق گاهی شناخت را دور میزند. عشق میل عجیبی دارد که خلأهای اطلاعاتی را با امید پر کند. هر جا حقیقت ناقص باشد، احساس وارد عمل میشود و باقی تصویر را خودش میسازد.
بعد از قتل زن، قاضی با حقیقتی روبهرو میشود که از خود مرگ دردناکتر است. اینجاست که کتاب از یک داستان جنایی فاصله میگیرد و تبدیل به تراژدی فروپاشی اعتماد میشود.
آنچه نابود میشود فقط یک رابطه نیست؛ تصویری است که قاضی از محبوبش ساخته بود.
در واقع، زن تنها به او دروغ نگفته است؛ قاضی هم در تمام این مدت، بخشی از حقیقت را نادیده گرفته، چون حقیقتِ مطلوبش چیز دیگری بوده است. شاید بتوان گفت هر دو شخصیت، هر کدام به شکلی، در ساختن این فریب سهیم بودهاند؛ یکی با پنهان کردن واقعیت و دیگری با چشم بستن بر نشانهها.
از این منظر، «شببازی» دربارهی این نیست که چه کسی دیگری را فریب داد؛ بلکه دربارهی این است که انسان تا کجا حاضر است برای حفظ عشق، حقیقت را نبیند.
یکی از انتخابهای هوشمندانهی نویسنده، شغل قاضی است. اگر شخصیت اصلی یک فرد عادی بود، این خیانت تنها شکست یک رابطه به نظر میرسید. اما وقتی قربانی، کسی است که کارش تشخیص حقیقت از دروغ است، شکست او معنای دیگری پیدا میکند. انگار نویسنده میخواهد بگوید هیچ میزان از عقل، تجربه یا قدرت تحلیل، انسان را در برابر عشق مصون نمیکند.
از نظر روایت، رمان ریتم مناسبی دارد. با استفاده از فلش بک های درست و روان، اطلاعات را قطرهچکانی در اختیار خواننده میگذارد و اجازه نمیدهد حقیقت زودتر از موعد آشکار شود. این تعلیق باعث میشود خواننده هم مانند قاضی، مدام در حال بازسازی تصویر شخصیت زن باشد. هر حقیقت تازه، برداشت قبلی را زیر سؤال میبرد.
اما چیزی که بیش از همه ماندگار است، پایان داستان نیست؛ این پرسش است که:
آیا عشق بدون اعتماد ممکن است؟
شاید بله.
اما آیا اعتماد بدون امکانِ فریب خوردن ممکن است؟
احتمالاً نه.
اعتماد همیشه نوعی ریسک است؛ پذیرفتن این احتمال که دیگری میتواند به ما آسیب بزند. عشق فقط این ریسک را بزرگتر میکند، چون هرچه وابستگی بیشتر باشد، هزینهی اشتباه هم سنگینتر است.
«شببازی» هیچ پاسخ اخلاقی سادهای ارائه نمیدهد. نه قاضی را به خاطر اعتماد کردن سرزنش میکند و نه زن را صرفاً به یک شخصیت شرور تقلیل میدهد. کتاب بیشتر از آنکه دربارهی خوب و بد بودن آدمها باشد، دربارهی موقعیتهایی است که در آن عشق، حقیقت و وظیفه در مقابل هم قرار میگیرند.
شاید به همین دلیل، بعد از تمام شدن رمان، آنچه در ذهن باقی میماند نه معمای قتل و نه هویت قاتل؛ بلکه این جمله است:
گاهی بزرگترین خیانت، دروغی نیست که دیگری به ما میگوید؛ حقیقتی است که خودمان، از سر عشق، حاضر نیستیم ببینیم.