
دربارهی درختانی که در جنگل مسموم رشد میکنند
یادداشتی بر اولین رمان سروش قرایی
آدمها را نمیتوان فقط از روی کارهایی که کردهاند شناخت. باید قدمی به عقب برداشت و به جایی نگاه کرد که در آن بزرگ شدهاند؛ به خیابانهایی که در آن راه رفتهاند، آدمهایی که دوست داشتهاند و دردهایی که تحمل کردهاند. درختان جنگل مسموم به این رابطه تنگاتنگ و درهمتنیده آدمها و محیطی که در آن رشد کردهاند میپردازد؛ مثل رابطه درختان و جنگل.
درخت، موجودی است که از محیطش جدا نیست؛ آنچه در خاک هست را از ریشههایش جذب میکند. اگر جنگل مسموم باشد، نمیتوان از درخت انتظار داشت که هیچ اثری از این مسمومیت را در تنهاش، شاخههایش، برگهایش و میوههایش دیده نشود. وقتی خاک آلوده باشد، آلودگی در تمام درخت پخش میشود. در این شرایط آیا درخت مقصر است؟ اصلا چند درخت میتوانند در جنگلی که خاکش به سم آلوده است سالم بمانند؟
جامعهشناسی مدتهاست فرض «فردِ جدا از جامعه» را رد کردهاست. پییر بوردیو با تعریف مفهوم عادتواره(هابیتوس) توضیح میدهد که شرایط اجتماعی چگونه در طول زمان به عادتها، واکنشها، سلیقهها و شیوهی ادراک ما از جهان تبدیل میشود. یعنی محیط اجتماعی فقط بیرون از ما نیست؛ بخشی از آن وارد بدن و ذهن ما میشود. اگر کسی در محیطی رشد کند که فقر، خشونت، تحقیر و بیاعتمادی در آن تجربهای روزمره باشد، جهان را متفاوت از کسی میبیند که در محیطی امن و باثبات رشد کرده است. این به معنای حذف مسئولیت فردی نیست. اما میان «مسئول بودن» و «بیعلت بودن» فاصلهی زیادی وجود دارد. قرایی درباره همین فاصله مینویسد. این کتاب نه فقط داستان یک قتل بلکه داستان آدمهایی است که در محیطی خشن رشد کردهاند و به ناچار بخشی از خشونت آن محیط را به دوش میکشند. این رمان قرار نیست فقط بگوید چه کسی چه کسی را کشت.
داستان کتاب «درختان جنگل مسموم» در ۹ فصل و از نگاه پنج راوی روایت میشود؛ هر راوی بخشی از جهان داستان را روشن میکند و در عین حال بخش دیگر را در تاریکی نگه میدارد. این نوع روایی برای داستانی دربارهی آدمهای خاکستری انتخاب مهمی است. وقتی هر شخصیت، داستانِ خودش را روایت میکند، مرزها به هم میریزند. کسی که در ابتدا هیولا به نظر میرسد، در روایت دیگری، قربانی شده است. کسی که ظاهراً قربانی است، خودش جای دیگری از این زنجیرهی خشونت است.
شخصیتها را نمیشود به دو دستهی آدم خوب و آدم بد تقسیم کرد. خود رمان به سادگی جهان اخلاقیاش را توضیح میدهد: «توی قصهها دو قماش آدم هست: آدمبدها و آدمخوبها. ولی توی واقعیت سه دسته آدم هست: آدمخوبها، آدمبدها، آدمبدترها.» دوستی میان آدمهایی شکل میگیرد که خودشان زخمیاند؛ آدمهایی که در یک محیط خشن کنار هم بزرگ شدهاند و گاهی تنها چیزی که برایشان باقی مانده همین پیوند انسانی است. با این حال به خاطر همان محیطی که در آن رشد کردهاند از پشت به هم خنجر میزنند اما عذاب وجدان رهایشان نمیکند؛ این درخت هنوز کاملا به سم آلوده نشده است.
رمان مدام ما را از وسوسهی قضاوت ساده بیرون میکشد. وقتی تمام جنگل مسموم است، چقدر میتوان از یک درخت انتظار داشت سالم بماند؟ چقدر میتوان امید داشت که درختی روزی ریشههایش را از دل این خاک آلوده بیرون بکشد و آزاد شود؟ آیا آن روز دیگر درختان مسموم راهش را سد نخواهند کرد؟ شاید ترسناکترین واقعیت این باشد که درختها فقط از جنگل تأثیر نمیگیرند؛ خودشان هم بخشی از جنگلاند. آدمها تمام میشوند، اما نتیجه اعمالشان، محیطی که در آن بالیدهاند باقی میماند؛ سم هم همینطور.