و آدمی که ننویسد مگر زنده می‌ماند؟

و آدمی که ننویسد مگر زنده می‌ماند؟

نگاهی به رمان «خنده‌های هراس و تنهایی»

نقد و بررسی
نسیم فلاح
|
۱۹ تیر ۱۴۰۵
سومین اثر مسعود بربر داستان نویس، پژوهشگر ادبی، خبرنگار، روزنامه‌نگار، عکاس با نام خنده‌های هراس وتنهایی از نشر چشمه منتشر شده است.

روایت‌شناسی، ادبیات کهن، نسخ خطی، میراث فرهنگی، محیط زیست، جاذبه‌های طبیعی و تاریخی، تصویرسازی با کلمات، آزادی‌گرایی و اسطوره‌های ایرانی و غیرایرانی در آثار او نقش پررنگی دارند.

کتاب با درون مایه اجتماعی، روانشناختی و تاریخی با پیش بردن دو داستان در کنار هم، با استفاده از عنصر خیال، بین انسان امروزی و عصر باستان پیوند برقرار کرده و به ترس‌هایی بنیادین در انسان می‌پردازد که در نام کتاب هم مشهود است.

در نام داستان پارادوکسی بین خنده و شادی از یک طرف و هراس و تنهایی‌ ازسوی دیگر است. ترسی که آدمی را بخنداند تضادیست در روح و روان آدمیزاد.

 کلمه خنده در اسم کتاب می‌تواند مفهومی غیر از معنای ظاهری کلمه داشته باشد. خنده در لغت به حالتی‌ گفته می‌شود که در انسان به سبب خوشحالی یا شعف ایجاد می‌گردد اما به کار بردن این کلمه در کنار هراس و تنهایی نمی‌تواند به دلیل شادی باشد. در فرهنگ عمید به حالتی که به واسطه تمسخر در آن لب‌ها گشوده می‌گردد هم عنوان شده است که شاید به منظور نویسنده نزدیک‌تر باشد.

 و اما تصور دیگری که به ذهن متبادر می‌شود این است که خنده هراس و تنهایی، استیصالی‌ست در مواجهه با ترس‌های نهادین آدم. آن زمان که پذیرفتن رودررویی با ترس تنها راه است و مغز برای نجات خود از اضطراب مستولی شده به خنده پناه برده است.

تنهایی، خود هراسی عمیق برای تمام آدم‌هاست. فراموش شدن و نادیده گرفته شدن ترس بزرگ انسان بوده و به درستی در ابتدای کتاب با اشاره به این موضوع جمله درخشان «و آدمی که ننویسد مگر زنده می‌ماند؟» را داریم. آن‌چه که بشر برای اثبات وجود خود انتخاب کرده از طرح زدن روی دیواره غارها و  نوشتن روی لوحه‌های سنگی تا انسان مدرن امروزی که ردپایی برای خود ساخته تا فریاد بزند: من هستم.

داستان با روایتی از صید مروارید آغاز می‎‌گردد. صیادی که می‌گوید مرده‌ام اما نفس می‌کشم. و جمله زیبای «هستم، اما مرواریدم را ندارم» در این‌جا مواجهه انسان با آرزویی از دست رفته را بیان می‌کند.

قلاب داستانی در دو صفحه اول انداخته شده و خواننده را همراه خود تا آخرین صفحه می‌کشاند.

کتاب با دو روایت پیش می‌رود. داستانی با راوی اول شخص از زبان جوان پژوهشگر تاریخ که زمان آن در حال حاضر است و داستان دیگر باز هم با راوی اول شخص اما از زبان گشتاسب، شخصیتی اسطوره‌ای در تاریخ که زمان باستانی را به عنوان بستر روایت داریم. این دو روایت با موضوع تحقیق جوان به هم مربوط شده و از هم جدا نیستند و از طرفی در مفهوم هم دو روایت با هم پیوند دارند.

زبان این دو روایت با هم متفاوت و هر کدام بر اساس دوره تاریخی انتخاب شده است. بدین ترتیب که زمانی از زبان گشتاسب می‌خوانیم متن ادبی کهن و زمانی که از زبان سروش می‌خوانیم متن معیار امروزی می‌شود. و  در هر دوی آن‌ها نویسنده تلاش کرده از ثقیل بودن اجتناب کند تا مخاطب به راحتی داستان را همراهی کند.

در روایت سروش، پسر جوانیست که به دنبال برخی فعالیت‌های سیاسی دچار مشکلاتی در کار و زندگی روزمره خود می‌گردد. اما نکته داستان سروش ارتباطش با دختریست که به مرور و در طول داستان می‌فهمیم این ارتباط تنها به صورت مجازی یا حداکثر تماس تصویری بوده است. زمانی که حتی راوی از نوازش گونه دختر صحبت می‌کند، تمام اتفاقات از پشت صفحه گوشی اتفاق افتاده و هیچ لمس واقعی در کار نیست. تمام دنیای این رابطه در عالمی مجازی و غیرواقعیست. انگار نویسنده با این کار خواسته دنیای شخصیت را دور از هرآنچه در واقعیت است و در هاله‌ای از تردید و دودلی بگذارد و خواننده را بین واقعیت و مجاز سرگردان کند. همچنان که در روایت دوم ما بین واقعی و غیرواقعی بودن داستان گشتاسب و زریر سرگردان هستیم.

گشتاسب با تغییر تاریخ و تحریف آن، خود را جایگزین برادر کرده و حتی داستان وصال عاشقانه برادرش را از او می‌دزدد. رشادت برادر برای رسیدن به معشوق را به نام خود می‌زند و حتی در آخر همسر برادر را تصاحب می‌کند.

ارتباط زریر و آتوسا در رویا شکل می‌گیرد. رابطه سروش و ترنم هم در فضای مجازی و شباهت این دو رابطه در عالمی غیر واقعی باعث نزدیکی دو روایت شده است. و در هر دو این‌ها نفر سومی هست که در آخر برنده ماجراست. آشنازدایی از رسیدن معشوق‌ها و وصل عشق راستین در این نقطه اتفاق می‌افتد.

سروش به دنبال داستان زریر رفته و به دنبال کشف حقیقت است. انتخاب نام شخصیت سروش که به معنای پیامی که از عالم غیب برسد و رسالت شخصیت در داستان که به دنبال رساندن داستان واقعی به جماعتی‌ست که روایت دروغین را باور کرده است، بسیار به‌جا و نشان دهنده هوش نویسنده است.

مسعود بربر با استفاده از المان‌های اساطیری به موضوع مهم تحریف تاریخ و پنهان ماندن و نماندن واقعیت پرداخته و باز با ایجاد تم تردید به فضای ابهام داستان وفادار مانده و خواننده را به تفکر وامی‌دارد تا این ابهام و تردید را به کل تاریخ تعمیم دهد.

داستان با تاکید راوی بر نوشتن است برای ماندن و وجود داشتن و در ادامه گشتاسب با پاک کردن نوشته‌ها وجود برادر را به دلخواه تغییر می‌دهد و با نقشی دیگر خود را جایگزین زریر می‌کند. این خود نقش دوپهلوی نوشتن برای تحریر حقیقت و دروغ را یادآور می‌شود که آیا به راستی تمامی نوشته‌ها راست هستند یا با عرضه دروغی خیالی به خواننده سعی در کتمان آنچه اتفاق افتاده دارد؟ و چه بسیار از این دست درو‌غ‌ها دیده‌ایم. در دنیای امروز هم سروش پوشه‌ای از نوشته‌هایی دارد که ارسال نمی‌کند و حفظ می‌کند. چرایی این‌کار در داستان پنهان است و زیرلایه داستان ترس از دست دادن چیزی در بهای اشاره به حقیقت است.

سروش شخصیتی تحصیلکرده است اما با تجربه زیسته خود به این نتیجه رسیده که آزادی را باید محدود کرد و تزریق آزادی که مطابق ظرفیت فرد نباشد می‌تواند نابودی، مرگ یا سرگشتگی را به دنبال داشته باشد. مثل اشاره به مرگ شیرو چون آزادانه در خیابان دویده در حالیکه پیشتر در محیط محدود حیاط خانه جایش امن بوده و یا آنجا که به عنوان کودکی عصیان کرده و به المان آزادی در تهران رسیده اما سرگشتگی و گم شدن را دریافته و در جستجوی به دست آوردن شادی، ساندویچی گندیده، گرسنگی و فقر را تجربه کرده است. حتی با اینکه آزادی در کنارش بود ادامه راه بعد از آن به آسانی رویایش نبود و نمی‌دانست باید چگونه ادامه دهد.

جاهایی از داستان، سروش، ترنم را در خیالش بغل می‌کند و با او به گفتگو می‌نشیند اما نویسنده در پاراگراف بعدی و با جمله «دو تا قلب می‌فرستد» نشان می‌دهد که دنیای سروش مجاز و واقعیتی بهم ریخته دارد و ذهن بهم ریخته سروش برای تشخیص این تفاوت مدام بین آنها در نوسان است.

اشاره به روابط امروزی هم در قالب این روایت بسیار جالب است. نویسنده به بخشی از روابطی در جامعه کنونی پرداخته که آدم‌ها دوست داشتنشان هم در دنیایی غیرواقعی گسترش پیدا کرده و  انسان کنونی تنهایی مخصوص به خود دارد. این‌که همزمان با داشتن عشقی در دل و در فکر از رابطه واقعی محروم مانده و به گفتگویی از دور دل می‌بندد و حضور حقیقی و قابل لمس معشوق را ندارد.

 پایان روایت، گشتاسب در ذهن اعتراف به فرستادن برادر به قتلگاه می‌کند با این‌که تمام الواح را به دستور خود با نقش دروغین پر کرده، اما حقیقت مانده در یادها هم‌چنان ناآرامش کرده است. و در روایت سروش، با از دست دادن ترنم در تنهایی می‌فهمد که می‌تواند حقیقت را به دنیا بگوید و به گوش همه برساند که حقیقت جز آن است که طرف پیروز ماجرا نوشته است.

تعبیر خواب گشتاسب همین‌جاست. گشتاسب خواب مردی را می‌بیند که راست قصه را می‌دانست و می‌خواست بعد از سه هزار سال آوازش را برای همه بفرستد.  این همان لحظه‌ایست که سروش ترس را پشت سر گذاشته و به آن می‌خندد و با تمام دنیا حرف می‌زند. هنگامی که می‌گوید: «نوشتن کاشتن بذر چیزی در گذشته است بدان امید که روزی برخاکی و به تلنگر آبی و با نوازش آفتابی باز زنده شود.»

زمانیست که راوی مرواریدش را صید می‌کند. زنده می‌ماند با از دست دادن زندگیش باز هم لابه‌لای سطور نوشته‌اش به زندگی ادامه می‌دهد. و چه چیز خوش‌تر از همیشه ماندن و بودن حتی در یاد تعدادی اندک که می‌خوانند.

* این مطلب اولین بار دی‌ماه ۱۴۰۳ در وبسایت «مجله اوسان» منتشر شده است.