
طلسم تحقیر
ابجد خون و جادوی زخمهایی که التیام نمیپذیرند
«هر آدمی یه سرمایه داره: جنون!»
جنون، برخلاف آنچه اغلب روایت میشود، نقطه آغاز نیست؛ آخرین جمله داستان است، پیش از نقطه پایانی. هیچکس یک شبه دیوانه نمیشود. سالها تحقیر میشود، نادیده گرفته میشود و شأنش ذرهذره فرو میریزد. ابجد خونِ فرهاد رفیعی داستان همین روند است. داستان تحقیری که آنقدر تکرار میشود تا زخم سر باز کند اما به جای خون، جنون است که فواره میزند.
فرهاد رفیعی در این رمان جهان را بر مرز باریکی میان واقعیت و جادو بنا کرده است. جادو اما در این روایت ابزاری تاریک است؛ درست مثل آن بخش شیراز که داستان در آن رخ میدهد، همان بخشی که از دید توریستها مخفی است. شخصیت اصلی دست به دامن کتابهای خطی قدیمی شده است و خود را میان آیینها مدفون کرده است. به دنبال تغییر است؛ دنبال درمان زخمهای کودکی و رسیدن به ژولیتی که نمیخواهد او رومئوی داستانش باشد.
همه شخصیتهای کتاب به نحوی با تحقیر دست و پنجه نرم میکنند. آنها هر کدام اسیر چرخهای هستند که مدام بازتولید میشود. تحقیر، خشونت، شکست و فرسایش همچون وردی که باید سههزار بار تکرارش کنی، زندگیشان را احاطه کرده است. هر بار که شخصیتی میخواهد از این دام فرار کند دوباره چشم باز میکند و خود را در همان نقطه میبیند. در این جهان جادو لب مرز واقعیت شکل میگیرد.
رفیعی با ساختار غیر خطی که گذشته و حال را به هم گره میزند داستان شخصی شخصیتها را نرمنرم به ما توضیح میدهد. از همان فصلهای نخست ما با نشانههایی روبهرو میشویم که در نگاه اول جزئی از فضای داستان و بخشی از توصیف پرجزئیات صحنهها به نظر میرسند در حالی که در پایان روشن میشود که آینهی سرنوشت محتوم شخصیتها بوده است. این تکرار هوشمندانه نمادها، خوابها و رویدادها-با اندک تغییرات ظریف- نشان میدهد که جنون گریزناپذیر است؛ همه چیز از پیش در دل صفحات داستان مشخص شده است. همین احساس گریزناپذیری درخشانترین پیوند فرم و مضمون اثر است.
نثر کوچهبازاری و پر از اصطلاحات ابجد خون، جهان داستان را چنان ملموس میسازد که خواننده، طاووس نزدیک دروازه قرآن را به چشم میبیند، همهمه خیابانها را میشنود و داستان را زندگی میکند. اگرچه این انتخاب گاهی توضیحاتی اضافی به نظر میرسند و ریتم روایت را کند میکنند، اما در عوض شیرازی میآفریند که صرفا پسزمینه رمان نیست. شیرازی که هر چه بیشتر بشناسیم، لایههای بیشتری از متن را درک می کنیم. برخلاف بسیاری از آثار گمانهزن که زبان به سمت انتزاع میرود، زبان آشنایی که انتخاب نویسنده بوده است تضاد جذابی خلق میکند.
ابجد خون در نهایت، به گفته متن پشت جلد کتاب، سرسرهای است هولناک به سوی جنون آدمی یک قدمی انفجار. رمانی که از میان وردها و طلسمها سازوکار خشونت را آشکار میکند؛ خشونتی که نه با فریاد بلکه با تکرار عمل میکند. شاید برای همین است که در خطهای پایانی کتاب به این پرسش رسیدم: اگر تحقیر، نسل به نسل و روز به روز تکرار شود، آیا این خود طلسمی نیست که انسان را از خود تهی میکند و سرانجام به جنون میرساند؟