
از درخت نارنج تا عروس مرده
خوانشی روانکاوانه از «ابجد خون»؛ روایتی از انکار فقدان، جانبخشی به غایبان و گسست تدریجی از واقعیت
«ابجد خون» فرهاد رفیعی، رمان گمانهزن برگزیده جایزه پرانتز ۱۴۰۴، را میتوان بیش از آنکه رمانی درباره علوم غریبه، جادو یا حتی جنون دانست، روایتی درباره فقدان و ناتوانی در پذیرش حقیقت زندگی خواند. رمان با خلق شخصیتی ترومازده و منزوی، جهان ذهنی مردی را پیش چشم مخاطب میگشاید که مرز میان واقعیت و خیال را بهتدریج از دست داده است؛ مردی که غیاب خانواده را با تابلوهایی ناشناس، فقدان خواهر را با درختی نارنج و شکست عشق را با پیکر بیجان معشوق جبران میکند. از این منظر، «ابجد خون» نه صرفاً یک رمان گمانهزن، بلکه مطالعهای روانشناختی درباره زخمهای حلنشدهای است که در نهایت به فروپاشی ادراک و جعل واقعیت میانجامند.
به زبان دیگر، «ابجد خون» در سطح ژانری، رمانی گمانهزن است که از عناصر علوم غریبه، وهم، جادو و تعلیق میان واقعیت و فراواقعیت بهره میگیرد؛ اما در سطح مضمونی و دراماتیک، میتوان آن را تراژدی روانشناختی مردی دانست که در مواجهه با فقدان و سوگ، به تدریج توان تشخیص واقعیت از خیال را از دست میدهد؛ مردی که آنقدر از واقعیت زخم خورده، ناگزیر برای ادامهی زندگی، جهانی جادویی و وهمآلود و جعلی ساخته است تا خلاء هویت خود را پر کند.
ابجد خون؛ مردی با روانی از هم گسسته
در نگاه نخست، «ابجد خون» ممکن است رمانی درباره طلسم، ابجد، علوم غریبه و جادو به نظر برسد؛ اما در لایه عمیقتر، موضوع اصلی کتاب نه جادو، بلکه «فروپاشی تدریجی سوژه» است. داوود ابجد خون، نه قهرمان است و نه حتی ضدقهرمان کلاسیک. او فقط یک سوژهی آسیبدیده است که جهان را از پشت فیلتر تروما، وسواس و هذیان میبیند و رمان، از تولید واقعیتهای جایگزین ذهن از هم گسیختهی او شکل میگیرد.
مهمترین دستاورد رفیعی احتمالاً خلق شخصیتی است که خواننده در ابتدا برایش دلسوزی میکند؛ اما رفتهرفته از او میترسد. داوود تمام نشانههای یک شخصیت ترومازده را دارد: رهاشدگی توسط مادر، فروپاشی ساختار خانواده، اختلال روانی پدر، فقر، تحقیر اجتماعی، شکست عاطفی و ... اما رمان از دام روانشناسی عامهپسند فرار میکند. نویسنده هرگز نمیگوید: «چون داوود کودکی سختی داشته، پس روانی و قاتل شده است.» بلکه نشان میدهد چگونه زخمهای روانی میتوانند به تدریج واقعیت را تحریف کنند. از این منظر داوود را میتوان یک راوی نامعتبر در نظر گرفت. پایان داستان عملاً ثابت میکند که بخش بزرگی از ادراک داوود از جهان قابل اعتماد نیست.
مهمترین تم رمان
تم مرکزی «ابجد خون» را میتوان در یک گزارهی بنیادین خلاصه کرد: «انکار فقدان». داوود در طول روایت، هیچیک از فقدانهای خود را نمیپذیرد؛ نه فقدان مادر، نه فقدان خواهر، نه فقدان روشنک، نه فقدان کودکی و نه حتی فقدان پدر. هر بار که با غیاب یا از دسترفتگی مواجه میشود، به جای طی کردن فرآیند سوگواری، دست به بازسازی خیالی آن میزند. این سازوکار روانی در اشکال مختلف در سراسر رمان تکرار میشود: درخت نارنج به جای خواهر مینشیند، آیینهای جادویی جایگزین رابطه انسانی میشوند و روشنکِ مرده در نهایت به عروسی زنده در جهان ذهنی داوود تبدیل میشود. در نتیجه، فقدان نه پذیرفته میشود و نه حل؛ بلکه مدام به اشکال تازهای بازتولید میشود.
علوم غریبه؛ عنصر ژانری یا استعاره روانی؟
در بعضی از رمانهای گمانهزن ایرانی و خارجی، جادو واقعاً وجود دارد. اما در «ابجد خون» تا پایان نمیدانیم آیا علوم غریبه واقعاً مؤثر است؟ یا فقط مکانیسم دفاعی ذهن داوود است؟ این تعلیق باعث میشود رمان به قلمرو وهم ادبی نزدیک شود. وفقها، مندلها، وردها و محاسبات ابجد بیش از آنکه ابزار جادو باشند، شبیه تلاش نومیدانه ذهن برای کنترل جهانی هستند که از کنترل خارج شده است.
داوود نمیتواند مادرش را برگرداند، روشنک را به دست آورد و گذشتهی خانواده را ترمیم کند. بنابراین به نظامی جادویی پناه میبرد که وعده کنترل و جبران تمام ناکامیهایش را به او میدهد.
روشنک؛ به مثابه ابژه میل
در ابجد خون، روشنک عملاً هیچگاه به اندازه داوود موجودیت مستقل پیدا نمیکند. او بیشتر معشوقهی خیالی، فانتزی ذهنی و به نوعی ابژه میل است تا یک شخصیت کامل. حتی علاقه داوود به روشنک بر پایه شناخت شکل نمیگیرد؛ بر پایه مشاهده، تعقیب و نیاز به تملک شکل میگیرد. بنابراین میتوان گفت روشنک بیش از آنکه «شخصیت» باشد، «فرافکنی روانی» داوود است. به همین دلیل وقتی داوود جسد او را به خانه میآورد، این عمل صرفاً یک قتل نیست. بلکه میتوان آن را تحقق نهایی میل به مالکیت دانست.
فیروزه؛ آیینهی داوود و آنیمای سرکوبشده
فیروزه در ابجد خون، احتمالاً «آیینه داوود» است. مادر داوود خانواده را ترک میکند. فیروزه هم خانواده را ترک میکند. داوود قربانی زخم ناشی از ترک شدن است. آقا لبخند (برادر فیروزه) قربانی زخم ناشی از ترک شدن است. داوود سالها دنبال مادر میگردد. آقا لبخند سالها دنبال خواهرش فیروزه میگردد. به همین دلیل حضور فیروزه میتواند یک خردهروایت موازی باشد؛ انگار نویسنده همان زخم را از زاویهای دیگر بازنمایی میکند. فیروزه را همچنین میتوان تجلی آنیما در روان داوود دانست؛ یعنی بخش زنانه روان او که امکان همدلی، پیوند عاطفی و مواجهه با واقعیت را نمایندگی میکند. برخلاف روشنک که از خلال فاصله، خیالپردازی و وسواس شکل میگیرد، فیروزه زنی واقعی، در دسترس و متعلق به جهان روزمره است. رابطه داوود با او برخلاف رابطهاش با روشنک، از مسیر تعقیب و تملک نیست، بلکه از خلال آشنایی و معاشرت شکل میگیرد. از همین رو، فیروزه نماینده امکانی است که میتوانست داوود را به جهان واقعی و روابط انسانی بازگرداند.
نکته مهم آن است که فیروزه نیز همچون بسیاری از عناصر رمان، با مسئله فقدان و گسست خانوادگی پیوند دارد. او زخمی کمابیش مشابه داوود را با خود حمل میکند و به همین دلیل میتواند تصویری از بخش آسیبدیده اما هنوز زندهی روان او باشد؛ بخشی که هنوز امکان ترمیم و ارتباط را در خود حفظ کرده است. با این حال، داوود هرگز به این امکان پاسخ نمیدهد. در صحنهای که آقا لبخند خواهرش را پیدا و با خشونت با او برخورد میکند، داوود تنها نظارهگر است. او میبیند، اما دخالت نمیکند؛ شاهد است، اما کنشگر نیست.
اگر فیروزه را نماد آنیما بدانیم، حذف او از داستان معنایی فراتر از کنار رفتن یک شخصیت فرعی پیدا میکند. حذف فیروزه در واقع حذف آخرین امکان پیوند داوود با واقعیت است. پس از آن، او بیش از پیش در جهان طلسمها، تصاویر خیالی و وسواس نسبت به روشنک فرو میرود. در این خوانش، فیروزه نماینده رابطهای واقعی و انسانی است، در حالی که روشنک به تدریج به ابژهای ذهنی و فرافکنیشده بدل میشود. داوود در نهایت میان این دو امکان دست به انتخاب میزند: رابطه یا توهم. و آنچه برمیگزیند، نه فیروزه که روشنک است. او هذیان و مالیخولیا را انتخاب میکند و نه واقعیت.
تفاوت فیروزه و روشنک
به نظر میرسد روشنک متعلق به جهان آرمانی داوود است. روشنک دستنیافتنی است. از طبقه اجتماعی بالاتر است. بازیگر و هنرمند است. از داوود میترسد و او را پس میزند. اما فیروزه در دسترس است. رابطه واقعی با داوود برقرار میکند. جسمانیت دارد. به زندگی روزمره تعلق دارد. رنج و دردهایی مشابه داوود دارد. با او احساس صمیمیت و راحتی میکند. در تحلیل یونگی، اغلب دو تصویر زنانه در کنار هم دیده میشوند؛ زن آرمانی در برابر زن زمینی و واقعی. در ابجد خون روشنک میتواند اولی باشد و فیروزه دومی. در نظریههای روانکاوانه، مردی که در سوگ حلنشده مادر گیر کرده باشد، اغلب نمیتواند زنان واقعی را ببیند؛ بلکه آنها را یا مقدس میکند یا نابود. در این چارچوب، روشنک همان مادر آرمانی و فیروزه یک زن واقعی است و داوود بهجای پذیرش زن واقعی، به تعقیب تصویر خیالی مادر ادامه میدهد.
مار؛ از مهمترین نمادهای رمان
اگر بخواهیم فقط یک عنصر را هسته نمادین کتاب بدانیم، آن مار است. مار در این رمان همزمان چهار کارکرد دارد: ترس(داوود از مار وحشت دارد)، میل (با وجود ترس، مارها را کنار خود نگه میدارد)، مرگ (در پایان مارها عامل قتل میشوند)، خودِ داوود (مارها در واقع بیرونیشدن روان داوود هستند). در واقع داوود همان چیزی را پرورش میدهد که از آن میترسد. این دقیقاً همان اتفاقی است که در درونش رخ داده است. نفرت، وسواس و خشونت را سالها تغذیه میکند تا سرانجام همان نیروها همه چیز را نابود میکنند. و تمام اینها، مواد و مصالحی است که رمان را ساخته.
درخت نارنج؛ حتی مهمتر از مار
گرچه مار از نمادهای اصلی «ابجد خون» است، نمیتوان از نقش محوری درخت نارنج در شبکه معنایی رمان چشم پوشید. اهمیت این درخت از آن روست که به تجسد بیرونیِ فقدانی بنیادین، در زندگی داوود بدل میشود؛ فقدان خواهری که هرگز فرصت زیستن نیافت. جنین سقطشدهای که زیر درخت نارنج دفن شده، در جهان ذهنی داوود به «لیلا» تبدیل میشود؛ خواهری خیالی که هرگز وجود نداشته، اما حضوری عاطفی و مداوم در زندگی او پیدا کرده است. داوود با درخت سخن میگوید، نوازشش میکند و از آن مراقبت میکند؛ گویی در حال مراقبت از عضوی ازدسترفته از خانواده خویش است.
از این منظر، درخت نارنج را میتوان نخستین نمودِ مکانیزم «جانشینسازی» در روان داوود دانست. او به جای پذیرش فقدان، برای آن بدلی نمادین میسازد و به آن حیات عاطفی میبخشد. همین الگو در سراسر رمان تکرار میشود: مادر غایب است، اما در قالب تابلوی زنی ناشناس بازسازی میشود؛ خانوادهای ازهمگسیخته وجود دارد، اما با عکسهای خریداریشده از سمساری جایگزین میشود؛ عشق دستنیافتنی است، اما در هیئت روشنکِ مرده به تملک درمیآید. از این رو، درخت نارنج نه صرفاً یک نماد اقلیمی یا خاطرهای از کودکی، بلکه نخستین حلقه از زنجیرهای است که به پایان تراژیک رمان میانجامد.
در نتیجه، صحنه پایانی رمان را نمیتوان رخدادی ناگهانی یا صرفاً محصول جنون لحظهای داوود دانست. بازگشت مادر، بهبود پدر، زنده شدن روشنک و برپایی عروسی، امتداد همان سازوکار ذهنیای هستند که سالها پیش در مواجهه با درخت نارنج شکل گرفته بود. داوود همواره کوشیده است غیاب را به حضور و فقدان را به تملک تبدیل کند. اگر در کودکی این میل در قالب خواهری خیالی متجلی میشود، در پایان رمان به شکل هولناکتری در قالب جانبخشی به معشوق مرده بازمیگردد. از این منظر، درخت نارنج را میتوان نهتنها یکی از نمادهای کلیدی رمان، بلکه نقطه آغاز مسیر فروپاشی تدریجی مرز میان واقعیت، خاطره و خیال در ذهن داوود دانست.
داشآکل و مرجان؛ پیوند نوستالژی با بینامتنیت
حضور داش آکل و مرجان در «ابجد خون» را میتوان یکی از آشکارترین لایههای بینامتنی رمان دانست؛ ارجاعی مستقیم به یکی از متون کانونی ادبیات مدرن فارسی که در حافظه فرهنگی مخاطب، با الگوی «عشق ناکام» و اخلاقگرایی تراژیک شناخته میشود. در متن اصلی، داشآکل (نوشته صادق هدایت) شخصیتی است که میل را در چارچوبی از جوانمردی و اخلاق پهلوانی سرکوب میکند و در نهایت، این سرکوب به بنبست تراژیک میرسد.
رفیعی اما این الگو را بازتولید نمیکند؛ بلکه آن را دگرگون میسازد. در جهان داوود، میل نه مهار میشود و نه به سطح اخلاقی ارتقا مییابد، بلکه به خشونت و تخریب بدل میشود. به این ترتیب، بینامتنیّت در اینجا صرفاً در سطح ارجاع یا یادآوری باقی نمیماند، بلکه به میدان بازنویسی ایدئولوژیک یک اسطوره بدل میشود؛ جایی که قهرمان پیشین به نشانهای از فروپاشی قهرمان معاصر تبدیل میشود.
از این منظر، داشآکل در ابجد خون نه یک شخصیت اقتباسشده، بلکه یک «نشانه فرهنگی جابهجا شده» است؛ نمادی از اخلاق پهلوانی که در مواجهه با سوژه مدرن، کارکرد خود را از دست داده و جای خود را به خشونت بیواسطه و بیمیانجی داده است. مرجان نیز در این بازخوانی، نه معشوقی دستنیافتنی در چارچوب اخلاق سنتی، بلکه بخشی از حافظه ادبی بازسازیشدهای است که در ذهن داوود به شکل نشانهای برای تثبیت یک فانتزی شکستخورده بازتولید میشود.
شیراز یک شخصیت است
شیرازِ ابجد خون صرفاً بستر وقوع رویدادها نیست؛ بلکه حضوری فعال و تأثیرگذار در شکلگیری جهان داستان دارد. فرهاد رفیعی با بهرهگیری از حافظیه، دروازه قرآن، کوه دراک، کوچههای قدیمی، باغها و درختان نارنج، شهری را پیش روی مخاطب قرار میدهد که فراتر از یک موقعیت جغرافیایی عمل میکند. شیراز در این رمان هم یک شهر واقعی است و هم بازتابی از جهان درونی داوود؛ جغرافیایی که مدام میان خاطره، وهم و واقعیت در نوسان است. در نظریه روایت، گاه مکان چنان در تار و پود داستان تنیده میشود که از یک پسزمینه صرف فراتر میرود و به عنصری معناساز بدل میشود. شیرازِ ابجد خون واجد چنین کارکردی است. بسیاری از موقعیتهای عاطفی و روانی شخصیتها در پیوند مستقیم با این فضا معنا پیدا میکنند و حذف آن، بخشی از هویت اثر را از میان میبرد. از این منظر، شهر فقط ظرف روایت نیست، بلکه یکی از عوامل شکلدهنده آن است.
نکته قابل توجه آن است که شیراز در حافظه فرهنگی ایرانی با شعر، عشق، باغ، نارنج و نام حافظ پیوند خورده است؛ شهری که معمولاً با لطافت، زیبایی و زندگی به یاد آورده میشود. رفیعی اما همین شهر شاعرانه را به صحنه اضطراب، وسواس، جنون و مرگ بدل میکند. حاصل این وارونگی، تضادی تأثیرگذار است: هرچه شهر در سطح نمادین به زیبایی و آرامش نزدیکتر میشود، جهان ذهنی داوود بیش از پیش به سوی فروپاشی و تاریکی میل میکند. از همین رو، شیراز در ابجد خون تنها محل وقوع داستان نیست؛ بلکه بخشی از تراژدی آن است.
پایانبندی؛ عروسی با مرگ
درخشانترین بخش رمان را میتوان در پایان آن جستوجو کرد؛ جایی که داوود بر این باور است روشنک با توسل به آیینهای جادویی به زندگی بازگشته، مادر غایب بازگشته، پدر بهبود یافته و حتی شخصیتهایی چون داشآکل و مرجان در جشن عروسی او حضور دارند. در این نقطه، با شکلگیری یک «فانتزی جبرانی» مواجهیم؛ سازوکاری روانی که در آن ذهن، در مواجهه با ناتوانی مطلق در پذیرش واقعیت، جهانی بدیل و تماماً خیالی خلق میکند. در خوانش گوتیک اثر، این لحظه را میتوان بهمثابه «تجلی نهایی جنون» در نظر گرفت؛ لحظهای که مرز میان ادراک، خاطره و توهم بهطور کامل فرو میریزد و سوژه دیگر توان تمایز میان امر واقعی و امر ساختهشده را از دست میدهد. از این منظر، پایان رمان نه صرفاً نقطه شکست یا فروپاشی شخصیت، بلکه لحظه تثبیت یک جهان جایگزین است؛ جهانی که در آن فقدان، انکار میشود و جای خود را به یک واقعیت کاملاً بازسازیشده و ذهنی میدهد.