کامیلیلا
نویسندهمحمدسامی حبیب‌پناه
ژانرمجموعه داستان
ناشرسیب سرخ
اولین چاپ1401
تعداد صفحات88

کامیلیلا

-از متن کتاب

چشمانم را باز می‌کنم صدای تفنگ می‌آید. مردم را می‌بینم که فرار می‌کنند. خیابان‌ها شلوغ شده‌اند و همه در حال فرار هستند. من هم فرار می‌کنم. گلوله‌ها از کنارم رد می‌شوند. کسی که در چند قدمی من در حال فرار است به زمین می‌افتد. فریاد می‌زند؛ خون بر سنگفرش خیابان جاری می‌شود. برمی‌گردم دستش را بگیرم اما دیر دیگر شده. ما از این‌ها چه می‌خواهیم یا شاید بهتر است بگویم این‌ها از ما چه می‌خواهند؟ دوباره پا به فرار می‌گذارم مردم و حشت زده فریاد می‌زنند چند نفر نفس‌نفس‌زنان از روبه رو می‌آیند و می‌گویند باید برگردیم. از آن طرف هم دارند می‌آیند همه گیر کرده‌ایم نمی‌دانیم باید به کدام طرف برویم. صدای گلوله‌ها نزدیک‌تر می‌شوند. مردم یکی یکی در خون هم می‌غلتند؛ باید کاری بکنم.