پنج دیو و یک امشاسپند
نویسندهآرش علیمحمدی
ژانرگمانه‌زن
ناشرابوعطا
اولین چاپ۱۴۰۰
تعداد صفحات۳۲۲
لینک به‌خوانبه‌خوان

پنج دیو و یک امشاسپند

خلاصه داستان

ماجرای پسر نوجوان نقاشی به اسم بهمن است که درگیر ماجرای سرقت آثار نقاشی قدیمی ایرانی می‌شود. قصه از جایی آغاز میشه که زن‌ و شوهری که از اساتید باستان‌شناسی هستند و قصد سفر به جیرفت برای تحقیقات باستان‌شناسی جدیدشان را دارند، توسط راننده‌ای که قرار است آنها را به فرودگاه برساند ربوده می‌شوند. از طرفی بهمن، پسر نوجوانی که عاشق ادبیات و تاریخ کهن ایران است و در هنرستان، نقاشی می‌خواند چندین سال است نزد مرد مرموزی به یادگیری کپی آثار نقاشی قدیمی ایرانی می‌پردازد. تا اینکه ریمن، همان مرد مرموز، در یک حادثه کشته شد و بهمن قصد کرد خودش با کپی آثار نقاشی قدیمی و فروش آنها به مجموعه‌داران پولی برای خود و خانواده‌اش دست‌وپا کند…

نقد و نظر

"خط داستانی روند طبیعی یا منطقی ندارد. تعدادی از موقعیت‌ها بسیار اتفاقی هستند و رفتار و انتخاب شخصیت‌ها منسجم یا منطقی نیست. بنظر می‌رسد نویسنده یک خط داستانی مشخص داشته که تحت هر شرایطی حتی با فدا کردن انسجام، هویت و منطق شخصیت‌ها حاضر به تغییر آن نبوده. انتخاب نویسنده برای زاویه دید راوی خوب نیست یا نتونسته از آن استفاده‌ای بکند. چند جا خطای زاویه‌دید دارد (مثلا فصل 13)" شانت خدادادیان

"کشش، تعلیق و پیچیدگی مطلوب داشت. اسم شخصیت با شکل اسطوره‌ای بهمن خوب پرداخت شده بود. حفاظت و مراقبت از حیوانات و به دنبال راستی بودن. فقط سن شخصیت درست درنیامده بود. بیشتر به بیست و سه ساله‌ها می‌خورد تا شانزده ساله. در مورد شخصیت دیبا هم همین ایراد بود. پایان داستان هم تکلیف شخصیت‌های ابتدایی را مشخص نکرد. خواننده را رها کرد." نسیم فلاح

"ترکیب دو داستان کاملا جدا، پر پیچش و جذاب همراه با حوادث تودرتو و شخصیت‌های بیش از حد مربوط به هم. یکی مربوط به نوجوانی که تازه پا در راه قاچاق تابلوهای نقاشی گذاشته و دیگری مربوط به یک باند حرفه‌ای قاچاق عتیقه که برای به دست آوردن چند لوح گلی که دقیقا نمی‌دونیم به چه دردی می‌خورند دست به جنایت هم می‌زنه. نویسنده ایده‌ی به این خوبی رو نتونسته درست ترکیب کنه. یکی از دلایلش پرهیز از ارائه‌ی جزئیات بیشتره. داستان خیلی کوتاهه و این تعداد صفحه فقط برای یکی از داستان‌ها جوابگوست نه هردو. در عین حال نویسنده شخصیت‌هاش رو مختصر اما قشنگ معرفی کرده. ولی به نسبت این تعدد کاراکتر و ریتم سریع داستان می‌بایست بیشتر تعریف و پرداختشون می‌کرد تا خواننده رو این‌قدر گیج و خواندن داستان رو سخت و کند نکنه. برخی از شخصیت‌ها حتی این‌قدر اجمالی و در حد چند خط تعریف شده‌ان که به راحتی می‌تونستند حذف بشن و هیچ خللی هم به داستان وارد نشه. مثل آقا و خانم سرکرده‌ی باند که در انگلیس زندگی می‌کردند و اسمشون رو فراموش کرده‌ام.

درسته که ریتم داستان سریعه اما به عنوان آخرین کامنت باید عرض کنم که لازم نبود تمام آدرنالین دنیا با زنجیره‌ی پیاپی حوادث عجیب و غریب در رگ‌های خواننده تزریق بشه. این به مرور از باورپذیری داستان می‌کاهه و مخصوصا در صفحات آخر و هنگام تقابل بهمن و پریسا و کلاغ‌ها و رعدوبرق خواننده رو دچار نوعی بی‌تفاوتی می‌کنه. درکل من خواندنش رو دوست داشتم." آزاده قاسمی

"داستان از ابتدا می‌داند که چگونه مخاطب را درگیر کند و او را با خود همراه کند. هوشیاری نویسنده از استفاده درست از ابزار نویسندگی و دادن اطلاعات در جای درست باعث می‌شود که خواندن کتاب راحت تر شود و روند داستان نیز راحت‌تر بیان شود. رازآلودگی داستان هیچ جا جلوی بیان اطلاعات درست را نمی‌گیرد و بنابراین دنیای خلق شده توسط نویسنده دچار جای خالی و گنگ نیست." علی خمسه