وارف
نویسنده ارشیا غفاری
ژانرمجموعه داستان
ناشرایه
اولین چاپ1402
تعداد صفحات40

وارف

-از متن کتاب

ساعت شش شد و کلاس‌هایش به پایان رسیده بودند. هوا تقریباً تاریک بود و نور داروخانه روبه‌رویی به داخل سالن می‌زد. از در خارج شد و طبق معمول سیگار را روشن کرد، همان موقع صدای اذان از مسجد به بیرون آمد. این که در آن محیط شلوغ در اوج تنهایی خود بود از لحظات مورد علاقه‌اش بود. در میان آن هیاهوی سر ظهر الان کسی نبود؛ تنها او بود و او.

در راه برگشت هزار جور فکر مغزش را می‌خورد که چرا اینجاست و اینکه چرا ادامه می‌دهد و هزاران چراهای دیگر که او را ترسانده بود.

هر لحظه به خودش می‌گفت: «احمق بیشعور، نگاه کن چه بلایی سرخودت آوردی. دستی دستی خودت را بدبخت کردی.» واقعاً کلافه شده بود. به خانه که می‌رسید حتی نمی‌خواست خودش را در آینه نگاه کند.