نبسته پیمان
نویسندهکوروش پیمانی
ژانرمجموعه داستان
ناشرایجاز
اولین چاپ1402
تعداد صفحات94
لینک به‌خوانبه‌خوان

نبسته پیمان

-از متن کتاب

وقتی بی‌بی گفت مُردنیه، اشک سُرید روی گونه‌هام. سرم رو تکیه زدم به دیوار و زل زدم به چین‌های ریز اطراف چشم بی‌بی که داشت می‌لرزید. چند باری پلک زد، آب دماغش رو بالا کشید و دوروبرش رو نگاه کرد. قطره‌ای اشک از کنار چشمش سر خورد و پایین اومد و روی چونه‌ش خط انداخت و چکید روی روسری گلدارش. آب دهانش رو فرو داد و پاشد رفت طرف اتاق. اولش باور نکردم؛ اما بعد که اشک‌های بی‌بی رو دیدم، با صدای بلند طوری که بشنوه، گفتم بی‌بی من کمکش می‌کنم تا بمونه. حتما می‌مونه. حالش خوب می‌شه. همه‌چیز درست می‌شه.