
ناسور
-از متن کتاب
مرد داخل قاب عکس میخندد سیگار زیر لب گذاشته و دودش را به بیرون از قاب پف میکند. دستار ابلق به سر بسته و کلاشینکفی در دست راست گرفته و پای چپش را بر سنگ سفیدی گذاشته است. رو به روی قاب میایستی با دست چپت یا بهتر بگویم با تنها انگشت دست چپت ریشهای کم کم سفید شدهات را میخارانی عجب جوانیی داشتم مرد داخل قاب پایش را از روی سنگ برمیدارد.سیگار را با تنها انگشت دست چپش میگیرد. دود سیگار را به هوا پف میکند برو برادر جوانیات هم چندان چیزی نبودی برو لوده از کویته تا پیشاورت از قندهار تا کابل از مزار تا با میانت زیر دستان من بود خودت که خوب میدانی حالا پیر شدهایم یادمان رفته است. یک وقت نام و نشانی داشتیم. مرد خندهای میکند قنداق کلاشینکف را روی زمین میگذارد. بدنش را کمی خم میکند انگار که بخواهد چیز مهمی بگوید.