
مافیا
-از متن کتاب
نگاهی به قابلمه کوچک سوپ انداختم. غذای دو نفر هم بزور میشد. راه افتادم سمت اتاق و نگاهم به سوپی افتاد که هنوز کاملا نپخته بود و در واقع مادرم برای اینکه مرا از سر خودش باز کند این کار را کرد. مشغول خوردن شدم. مقداری هویج و جو بود که کاملا رقیق بود و میتوانستی آن را سر بکشی. نیمی از بشقاب را خورده بودم که کسی محکم به در کوبید و فریاد زد. مادرم با عجله سمت اتاق رفت و نگران گفت:
_ مرد باز چه کار کردی؟
پدرم بی حال گفت:
_ هیچی.
- پس باز اینجا چی میخوان؟
- تو رو میخوان خانمم، من که تو رو به کسی نمیدم.
پدرم این را گفت و قهقهه زد. وحشت زده از اتاق خارج شدم و به مادرم چسبیدم. سردی دست مادرم را حس کردم. اشک در چشمانش حلقه زده بود. یکدفعه در ورودی به شدت باز شد و دو مرد با هیکلهای بزرگ وارد شدند و سمت ما آمدند. مادرم مرا محکم گرفت و عقب رفت. مرد دیگری وارد شد و اشاره به پدرم کرد. آن دو مرد سمت پدرم رفته و دهان و دست و پای او را بستند. آن مرد دیگر سمت من و مادرم اسلحه گرفته بود. مادرم بی صدا اشک میریخت. پدرم را داخل ماشین بردند و آن دو مرد رفتند. آن مرد در را قفل کرد. پنجرهها را کیپ کرد. مادرم میلرزید. کتش را بیرون آورد و کناری انداخت. سمت ما آمد و محکم مادرم را سمت خودش کشید. به سختی از مادرم جدا شدم. صدای گریه مادرم بلند شد. مرد محکم بر دهانش کوبید. دستش را سمت لباس او برد. بغضم ترکید. سمت مادرم دویدم و دوباره به او چسبیدم. مرد مرا عقب کشید و آهسته گفت:
_ بهت اجازه دادم تماشا کنی. به درد آیندت میخوره. نمیخوای ممنونم باشی؟