صدایی که از اعماق وجودم می‌آمد
نویسنده مرتضی موسوی گرمارودی
ژانرتاریخی
ناشرمعارف
اولین چاپ1403
تعداد صفحات146
لینک به‌خوانبه‌خوان

صدایی که از اعماق وجودم می‌آمد

-از متن کتاب

به خوابگاه رسیدم و در زدم. یکی از هم‌خوابگاهی‌های فاطمه در را برایم باز کرد. هم‌کلاسی خودم بود. نمی‌دانستم که با او در یک اتاق هستند. او را که دیدم خوشحال شدم، چون می‌توانست باعث ارتباط بهتر من با فاطمه باشد. البته هم‌کلاسی‌ام مثل من کاتولیک بود، ولی با خانم آبی پوش مسلمان هم‌اتاق شده بود. او هم از دیدن من تعجب کرده بود، چون معمولا به جز چند مورد کوچک درسی و گفت‌وگوی در کلاس کاری با هم نداشتیم. او فکر کرد برای دیدن او به اتاقشان رفته‌ام. با نگاهش از من دلیل رفتنم به آنجا را پرسید. گفتم: «از این که اینجا می‌بینمت خوشحالم. نمی‌دونستم اینجایی. اومده‌ام فاطمه رو ببینم. کمی از این حرف تعجب کرد و لبخند کم‌رنگی که روی لب داشت از بین رفت.