
شهر ماه خونین
خلاصه داستان
آذر روزی معمولی را سپری میکند؛ پر از هیاهوی کار و زندگی و آدمها. اما روزمرگیاش بهناگاه به رویدادی غیرمنتظره بدل میشود؛ رویداد گمکردن مسیر خانه و ورود به «شهر ماه خونین». همهچیز تنها به خوابی میماند، خوابی که آذر بهدنبال بیدارشدن از آن و یافتن راهی است تا به دنیای خودش بازگردد. آذر نمیداند که این آغازی است که با دیدار درخت پیر رقم میخورد؛ پیردرختی که از سلطهی سیاه جادوگران بر جنگل و جنگی قریبالوقوع برای آذر میگوید. دختر جوان بهتدریج درمییابد که در میانهی تاریکی و سیاهی گرفتار شده… همچون کابوسی که تازه شروع شده باشد…
نقد و نظر
"نمونه کامل از بین رفتن ایده. ایده وجود یه جهان موازی، کمک گرفتن از جادوگرها و درختهای سخنگو، جنگ حیوانات جنگلی با جادوگر بد بارها در نارنیا و ارباب حلقهها تکرار شده؛ اولش که قصه پیش رفت، با بخشهایی که به مرگ عجیب اعضاي خانواده اشاره میکرد با خودم گفتم؛ به! این بار قراره آدمها دریچههایی به دنیای دیگه بشن یا مثلا ماجرا ربطی به خون جادوگر و... داشته باشه؛ اما زهی خیال باطل! نویسنده رسما اون ماجرا رو فراموش کرد. مثل ماجرای آشنایی پدر و مادر آذر که اون همه روش سرمایهگذاری شد و معلوم نشد به چ دردی میخوره.
در کل قصه کولاژی بود از اتفاقات مختلف. شاید ارجاعهای فرامتنیی در قصه بود که نویسنده زیاد بهشون فکر کرده و تلاش کرده بود ازشون استفاده کنه؛ اما این ارجاعها بدون یه قصه درست هیچ کاربردی ندارند.
در واقع ما فقط سیر اتفاقات رو میخواندیم بدون یک شخصیتپردازی درست یا دیالوگی منسجم. انگار همه میاومدند چیزی تعریف میکردند و میرفتند. در آخر جادوگری که تا اون حد بد و مخوف بود به همین راحتی کشته میشه چون دخترش توان دیدن آینده رو داشته؟ و قراره پلاتتوییست باشه؟ پلاتتوییستی که با کمفروشی در دادن اطلاعت به دست میاد. از اون گذشته ساختار شهر ماه خونین مشخص نیست. خونههایی هست، سرویسبهداشتی و بازاری هست اما سیستم جامعه هرگز نشون داده نمیشه. همین تصور قصه رو هزار برابر سختتر میکنه. در واقع ما با یه ماکت طرفیم که روی قصه خوبه ولی وقتی برش میگردونیم یه مقواست که هیچ عمق و ساختاری نداره و صرفا برش داده شده." ملیحه هادوی
"درون نگری ها خوب ساخته شده بودند. داستانشون قشنگ و دلنشینه. ولی پرش زیاد داره، و این پرشها ریتم داستان رو به هم میزنه." نرگس عابدی
"ارتباط گرفتن با دنیای تخیلی داستان برای من سخت بود به دلیل این که درست پرداخته نشده بود ولی داستان هیجانانگیزی داشت که مرا به دنبال خودش میکشاند." کیمیا ذالتاش
"متن ساده و روان است و خوانش را لذتبخش میکند. پیرنگ داستان و عناصر تشکیلدهنده بدنه داستان قابل قبول است و میتواند خواننده را به دنبال خود بکشاند. هرچند تا حدودی حال و هوای «آلیس در سرزمین عجایب» را تداعی میکند، اما داستان به نوبه خود جذاب است.
چند نقص عمده در این اثر وجود دارد که اولین آن مربوط به شخصیتپردازیست. نه اینکه شخصیتپردازی به خودی خود ضعیف باشد که اتفاقا برخی شخصیتها خیلی هم خوب پرداخت شدهاند. اما شخصیتها خود را درون دیالوگها نمود نمیدهند. چرا که اثر اساسا از فقر دیالوگ رنج میبرد. خواننده به واسطه راوی دانای کل با این شخصیتها آشنا میشود. راوی افکار و احساسات و حالات شخصیتها را برایمان میخواند، توصیف میکند و شرح میدهد. اما شخصیتها خودشان و از طریق دیالوگها، شمایی از خودشان بروز نمیدهند.
پرسپکتیو روایت در جایی تغییر میکند. یعنی از راوی دانای کل و سوم شخص، به اول شخص و از زبان یکی از شخصیتها تغییر میدهد که حفره بزرگی در بدنه روایی داستان ایجاد میکند که دلپسند نیست." فرید سلیمانی