
شب بازی
مثلاً ثانیه ثانیهٔ شب قتل یک لحظه از جلوی چشمهایم کنار نمیرود. همان طور که چاقو را زیر اورکت آمریکاییاش میچپاند، گفت: «نمیشناسمت، اما همهتون مثل همید. دلم میخواست تف بندازم توی صورتت. ولی حیف که ردش میمونه. حیف که رد خیلی چیزها از زندگی آدم پاک نمیشه، حتی با مرگ. مثل کارهایی که شما کردید.»