
سنگ خدا
-از متن کتاب
«داداش بهمن، به جون دخترم، به مرگ خودت که نوکر ادبت شدم، امروز بخری بهتر از فرداس... حالا که ماشینت رو فروختی بازم بهت تخفیف میدم، هفتا سنگ رو بهت میدم با بُنچاقش همون سیصد و پنجاه… ولی داداش همهش رو یهجا بده هفت میلیارد… مراقب باش سرت کلاه نذارن! گرفتی چی گفتم؟!»
«ممنونم حشمت جان جبران میکنم. امروز عصر کجا ببینمت؟»
«بیا سر گذر... لباس آبی دارم با کلاه لبهای سرمهای… نام به اون نشون که کولهپشتی هم دارم.»
«منم قد بلندی دارم که از دور معلوم میشم. لباس نارنجی با کله طاس.»
علامت خنده گذاشت و نوشت: «دمت گرم… ساعت پنج سرگذر میبینمت.»
نوشتم: «باشه… یا علی.»
ساعت چهار بعدازظهر آماده شدم که بروم سر گذر. پیراهن مشکی پوشیدم و موهای سفید و بلندم را از پشت بستم. دلم میخواست چهرهٔ حشمت را از نزدیک ببینم. به نظرم مردی چهل و پنجساله میآمد با صورتی لاغر و سیاه و موهایی کوتاه و جوگندمی. درهرصورت برای کنجکاوی به محل قرار میرفتم.
رأس ساعت پنج سر گذر بودم. مردم برای خرید میوه و ترهبار در رفتوآمد بودند. گوشهای ایستادم و تکیه به دیوار دادم. سیگاری روشن کردم و منتظر حشمت شدم. هرچه به اطراف نگاه کردم، خبری از او نشد.