
سربازهای پیاده به انتها نمیرسند
-خلاصه داستان
داستان سربازهای پیاده به انتها نمی رسند در جامعهای خیالی روایت میشود که در آن هر فرد با رنگی مشخص هویت مییابد و قوانین سختگیرانهای بر پوشش، رفتار و حتی احساسات افراد حاکم است. شخصیت اصلی، زنی است که با شمارهای به جای نام شناخته میشود و درگیر جلسات درمانی با دکتری است که لبخند پهن و رفتاری کنترلگر دارد.
او که در خانوادهای سبز به دنیا آمده، میل شدیدی به رنگ قرمز و متفاوتبودن دارد؛ اما جامعه و خانوادهاش او را به مصرف قرصهای رنگی و پذیرش هویت تحمیلی وادار میکنند. روایت با تداخل خاطرات، کابوسها و واقعیتهای روزمره پیش میرود.
نقد و نظر
"سربازهای پیاده به راستی به انتها نرسیدند، از ابتدا بازی بدون هیچ پیادهای شروع شد. داستانی که از ابتدای خود جا مانده باشد، بازی شطرنجی است که بدون مهره شروع میشود، نه در میانه خبری است نه در انتها." دانیال بابایی