
رهایی هرگز
-خلاصه داستان
پدربزرگ روی سکوی ایوان نشسته و با نگاهی خیره و عمیق به گلهای باغچه زُل زده و گاهی نوک سبیلهای نازک و کم پشت خود را تاب میدهد. پدربزرگ غرق در خیالات خودش است. راوی روی دیوارک دور باغچه، با حفظ تعادل مانند مانکنها قدم میزند و سرود شکوفههای بهاری را میخواند:
باران که میبارد شکوفهها میرقصند
چون احساسشان زیاد است
زمین خشک میخندد
چون تشنه مانده است....
پدربزرگ اما در عالم خودش است. چه ماجراهایی پیش روی شخصیتهای این اثر است؟