
راز کوچک
-از متن کتاب
آقای امجد در رختخواب غلتی زد و از میان پنجره گرگومیش هوا را دید که بهتدریج رو به روشنی میرفت. خودش را به زیر پتو کشید و یک لحظه آرزو کرد کاش میشد مثل زنش محبوبه کار اداره را رها کند و در خانه بماند، بتواند تا لنگ ظهر بخوابد و بعد سر فرصت به چند سفارتخانه سر بزند و سفارش جمع کند و با آژانسهای هواپیمایی تماس بگیرد. مدتی بود احساس افسردگی میکرد، از دست همسرش هم در عذاب بود. به نظرش زن ولخرج بود و بیحسابوکتاب خرج میکرد. آن وقتها چهقدر خودش را خوب نشان میداد، صرفهجو و فهمیده و اگر میخواست چیزی بخرد، همهٔ جوانب را سبکوسنگین میکرد. حالا انگار لج کرده باشد، هر چه به دستش میرسید میخرید. آقای امجد در حیرت بود که چرا نمیتواند از این زندگی دل بکند. انگار جادو شده بود، فقط خدا را شکر میکرد که زن با همهٔ بیفکریاش آپارتمانی شصتمتری خریده بود و حالا میتوانست از کرایهاش قسط بدهد و کمی هم خرج لباس و خوراک خود را تأمین کند. آقای امجد فکرهایش را که کنار هم میگذاشت، میدید واقعاً مغبون شده است. زندگی با او بازیهای زیادی کرده بود، اما این یکی از همه بدتر بود. فکر میکرد این زنها برای شوهر کردن چهها که نمیکنند، اما بعد که خرشان از پل گذشت سر سوزنی به فکر زندگی نیستند، انگار دشمن خونی آدم باشند. آقای امجد البته میدانست نباید رو نشان بدهد. بارها به زنش گفته بود «اگر قهر کردی و پایت را از خانه بیرون گذاشتی، من کسی نیستم که دنبالت بیایم.» این حرف را از همکارانش یاد گرفته بود. آنها میگفتند «تنها راه مقابله با قهر زنها همین است.» اگرچه آقای امجد بدش نمیآمد محبوبه چند صباحی ــ حداقل یکی دو ماهی ــ او را رها کند، این زن نه دل رفتن داشت و نه دل ماندن. آن وقتها چهقدر خودش را مهربان و شنگول نشان میداد. هر چه امجد میگفت غشغش میخندید و به روی خودش نمیآورد، اما حالا دمار از روزگارش درآورده بود.
نقد و نظر
"مجموعهداستان راز کوچک با شروعی قوی خواننده را به ادامه ترغیب میکند. داستانی با همین نام با فضاسازی ملموس، شخصیتسازی، لحن و محتوای مناسب که تمامی در خدمت داستان بود، قلاب را به گردن مخاطب انداخت. داستانها در ادامه با فضا و روایتی زنانه، هر یک دغدغه و نگاهی از جهان زنان را به تصویر میکشد اما، این کیفیت به مرور کاهش پیدا میکند. داستانها اغلب شروعی قابل توجه داشتند اما پایانبندی عجولانه، بدون منطق و بیپاسخ به سوالات و بیسرانجام ماندن گرهافکنیها، خواننده را در پایان داستان گیج و سردرگم باقی میگذاشت. داستانها اغلب، و نه همه، فاقد زیرلایه بودند. روایتی ساده که امکان کشف را از مخاطب میگرفت.
و در نهایت، مجموعه داستان آخر، با عنوان زنی با زنبیل که با یادکرد نویسنده، وامدار شعری از فروغ فرخزاد است، عملا فاقد زبان، نثر و حتی چارچوب داستانی بودند. اگر با این نگاه به داستانها توجه کنیم که زنی در حال گفتگو و یا روایت برای فردی ثالث است، باز این سوال در پایان هر داستان باقی میماند که: "خب که چی؟"
روایت عملا دست مخاطب را نمیگرفت و با ارفاق جز چند داستان، که حتی در چارچوب داستان هم نمیگنجیدند و شاید بتوان یادداشت روزانه پنداشتشان، مابقی عناوین فاقد نیروی محرکه برای ادامه داستان بودند. و چه بسا بشود گفت در عصر امروز که خواننده به دنبال سادهگویی است، نویسنده حتی نتوانسته بود این توقع مخاطب را برآورده سازد و با سادهگیری داستانها، کیفیتی پایین را ارائه داده بود که در مقایسه با داستانهای نخستین این کتاب، آه از نهاد خواننده برمیآورد." آزاده اشرفی
"نقاظ ضعف: پیرنگهای ساده- اطناب و زیاده گویی- عدم جذابیت سوژهها- تعلیق و کشمکش و شخصیت پردازی بسیار معمولی- تصویرسازی و صحنه پردازی بسیار معمولی" آیه اسماعیلی