
دردونه جمالباجی
از متن کتاب
در دارالحکومه شیراز، پیک مخصوص ابوالحسن خان مشیرالملک سریع خودش را با الاغ تیزپایی به عمارت میرسانده و خوشحال و سر از پا نشناخته به دیدار والی میرود. مشیرالملک مردیست حدود چهل سال میان قامت با اندامی نسبتا ورزیده، سبیل و ریش بلند و پرپشت و چشمانی سرخ فام و گردنی گوشتدار که در صحن دارالحکومه ایستاده و قدمزنان مشغول رتق و فتق امور و گرم صحبت با بزرگان شهر است. او با دیدن پیک همه چیز را فراموش میکند و سریع به طرفش میرود. پیک نزدیک رسیده و تا کمر خم شده و تعظیمی غرّا به والی میکند. مشیرالملک انگار منتظر و چشم انتظار خبر مهمی است و دل در دلش نیست - هاا..چه خبر؟! پیک هنوز کمر خم کرده مانده اما صدایش هیجان زده و بالاست. - خوش خبر جناب والی...دردتان بجونم که پیک شادی و سرورم…گل پسری کاکل زری و سور و مور بدنیا اومده که افتخار می کنه عموش والی بزرگ شهره. - مشیرالملک با آن هیبت قرص و مغرورانه و پرجاذبه خود از شوق می ترکد و دستها را چند بار بهم می کوبد.
نقد و نظر
"داستان خوبی بود. به همه جوانب یک زندگی پرداخته بود شاید اگر بیشتر ما رو با شرایط اقلیمی و فضای شهر آشنا میکرد ارتباط بیشتری با داستان میگرفتیم. گرچه به فضاهای درونی به نسبه پرداخته شده بود داستان خوب پیش رفت." نیلوفر کاظمی