
خواب درختها
-از متن کتاب
دلُو اول باری که بعد از مجلس گواتی به داروخانه آمد، جدی بود؛ بسیار جدی و نگاهش رنگ آشنایی نداشت. مدتی روی صندلی خودش جا خوش کرد، بعد بلند شد و کمی جلوی قفسهها پلکید و چرخید، صندلیها را داخل هم گذاشت، دومرتبه در آور و ردیف هم چید و عاقبت نشست و بعد تا آخر شب که بچهها به زور بیرونش کردند، هر چند دقیقه یک بار، با جدیت و زل زده به جایی ورای حضور آنها این جمله را تکرار میکرد:
«آدمها در قفس دنیا به خواب رفتهاند و نمیدانند.»