
خداحافظ مندلیف
-بخشی از متن
آبی شروع کرد به چراغ زدن و کارگرهای پشتش ایستادند به قر دادن. دو تا ماشین افتادند پشت ون و با ریتم منظم شروع کردن به بوق عروسی زدن. پسرهای صندلی جلو سرشان را با هم آورده بودند بیرون از شیشه و دست میزدند. به سمت خیابان اصلی محل برگشتیم. همه از ماشین پیاده شدند. علی چند آبکش کوچک پلاستیکی برداشت و به هر کدام از بچهها یکی داد. هر کدام دست کردند و قدری توت توی سبدشان ریختند. بچهها با هم خداحافظی میکردند و میرفتند سمت کوچهها و خانههایشان. کیمیا هم به سمت خانه راه افتاد. به پروین زنگ زدم و گفتم به کیمیا چیزی نگوید و چیزی هم ازش نپرسد. خودم راه افتادم پشت سر علی که داشت با آبکش توت به سمت میوهفروشی محمود پیاده میرفت. سمت دیگر خیابان ایستادم. علی سبد توت را گذاشت دم در و برگشت. بیآنکه حرفی بزند یا پولی بگیرد. پشت سرش دوباره راه افتادم. توی کوچهٔ کنار مدرسه پیچید. من بیرون کوچه ایستادم. مردد بودم. میخواستم به سراغش بروم. صدای پرندهای از توی درختهای مدرسه دخترانه میآمد. نفسم را توی سینه حبس کردم و ون علی را دور زدم و توی کوچه پیچیدم. علی زیر سایهٔ درختها نشسته بود و داشت به گربهٔ خردلیاش غذا میداد. «علی آقا خدا رحمت کنه مادرت رو. تازه خبردار شدم.» با مکث سر بلند کرد. دستش روی کمر گربه بود و داشت نوازشش میکرد. «چ چ چایی میخوری؟» بیآنکه منتظر جواب باشد، در فلاسک را چرخاند و توی لیوانی ریخت که قبلاً ظرف عسل بود. لیوان را گذاشت جلویم و پلاستیک قند را هل داد. توی پلاستیک چند دانه خرما و یک تکه نبات هم بود. سمت ون رفت. وقتی راه میرفت پاهایش را روی زمین میکشید. انگار تا آخر دنیا وقت داشته باشد. یک لیوان دیگر برای خودش آورد و چایی ریخت و شروع کرد به هورت کشیدن. لیوان چای را برداشتم و شروع کردم به خوردن. گرم بود، ولی میشد آرامآرام بالا داد. نمیدانستم چطور پی حرف را بگیرم. بوی برگ درختها با هل و دارچینی که قاتی چایی کرده بود توی دماغ و ریهام میپیچید. سراغ ون رفت و با یک قوطی بزرگ برگشت. قوطی را جلویم گذاشت. درش کلی سوراخ داشت. بازش کرد. داخل قوطی کلی حلزون بود. چراغقوهٔ گوشی را روشن کردم و روی قوطی گرفتم. حلزونهای سفید و خاکستری و کرم و قهوهای و سیاه زیر نور میدرخشیدند. بعضیشان چسبیده بودند به دیوار و بعضی دیگر کف قوطی، روی برگهای مو. چند حبه انگور کف قوطی بود. «اینهاشون. ت ت توی اَ اَ انگور بودن. اَ اَ انگور ث ث ث ثبز. ببین چ چ چه قشنگن.» پوستش سبزه بود و آفتابسوخته. وقتی دربارهٔ حلزونها میگفت، میخندید و تندتند پلک میزد و گوشهٔ چشمهاش چین میافتاد. اشاره کرد به لیوانم و گفت که «یه چ چ چایی دیگه بریزم؟» سر تکان دادم که یعنی آره. اما نگاهم به دیوار مدرسه بود. به شاخههای درخت توت که از مدرسه افتاده بودند بیرون، توی پیادهرو و هیچ توتی رویشان نبود و باد تکانشان میداد.