جان ور
نویسندهعلی صالحی بافقی
ژانرمجموعه داستان
ناشرهیلا
اولین چاپ1403
تعداد صفحات159
لینک به‌خوانبه‌خوان

جان ور

-از متن کتاب

فرانک دیر رسید انجمن. جلسه شروع شده بود که رسید. نفس‌نفس می‌زد و کوله بزرگش را به‌سختی دنبال خودش می‌کشید. درِ سالنِ زیرزمین را آرام آن‌قدری باز کرد که تن نحیفش و بعد کوله‌اش از در رد شود. توی کاپشن گم بود. سعید داشت سخت و تکه‌تکه چیزی را برای بقیه تعریف می‌کرد. فرانک در را آرام‌تر بست که جلسه را به هم نزند، ولی نگاه‌ها برگشت سمتش. استخوان‌های گونه‌اش بیشتر از قبل به چشم می‌آمد. با خنده‌ای روی لب، سر تکان داد. شال نارنجی روی سرش گودی کبود زیر چشم‌های درشتش را بیشتر نشان می‌داد. خانم دکتر خندید و بی‌آن‌که چیزی بگوید با سر اشاره کرد که بنشیند روی صندلی‌اش. قرار این بود که هر کس هر وقت رسید بی‌آن‌که در بزند و چیزی بگوید آرام برود سر جایش. کسی که مشغول صحبت بود چند ثانیه‌ای مکث می‌کرد تا نفرِ تازه‌رسیده قرار بگیرد و بعد ادامه می‌داد. بقیه همه بودند. گِرد نشسته بودند روی صندلی‌های کوتاه مکعبی. فرانک نشست جای همیشگی‌اش بین آقا رضا و سمانه. خیلی سرحال‌تر از چند جلسه گذشته به نظر می‌رسید. با سمانه احوالپرسی کرد. سمانه با تکان دادن سر و دست جواب داد. فرانک با مهشید و شکوه‌خانم از دور خوش‌وبش کرد و برای محسن و آقا رضا و سعید دست تکان داد. از دیدن دوباره آقای احتشام بعد از یک ماه تعجب کرد و برایش قلب فرستاد. حتی برای مرد تازه‌واردی که با شلوار و کت جین و موهای جوگندمی کنار سمانه نشسته بود سر تکان داد و سلام کرد. سعید ماسک اکسیژنش را زد و شیر کپسول کنار صندلی‌اش را باز کرد. صدای اکسیژن شبیه صدای نفس‌نفس زدن پیچید توی سالن. تا فرانک هم دل بدهد به حرف‌هایش، چند نفس عمیق کشید. فرانک زیپ‌های کوله‌اش را هی باز و بسته کرد و بالاخره چیزی را که می‌خواست پیدا کرد. پاکت سفیدی بود که گذاشت روی پاهای لاغرش، نفس عمیقی کشید و خندید. با ایما و اشاره با آقا رضا احوالپرسی کرد. آقا رضا با چشم و ابرو بالاخره به فرانک حالی کرد که بقیه منتظرند حواسش زودتر جمع شود. فرانک دست‌هایش را بالا برد و عذرخواهی کرد که آن‌قدر هیجان‌زده است. به تازه‌وارد نگاهی انداخت ولی چیزی نگفت. خانم دکتر ازش پرسید می‌خواهد چیزی بگوید یا نه. فرانک بطری آب‌معدنی نیم‌خورده‌ای را از جیب کوله‌اش برداشت و گفت فعلاً نه و آب را یکنفس سر کشید.