
ایستگاه آخر؛ انباری
-از متن کتاب
نشستم روی نزدیکترین صندلی و با خودم فکر کردم چطور میتوانم مسیری را که دو نفری آمده بودیم تنها برگردم. بغضْ امانم را بریده بود. کاش داد میزدم و میگفتم دوستش دارم. مگر مطمئن نبودم؟ بودم. این تنها چیزی بود که ذرهای به آن شک نداشتم. پس چرا نگفتم؟ از دست خودم عصبانی بودم. در عالم خیال، پسربچهای شر و مهارنشدنی، ناجیام میشد و ترمز اضطراری قطار را میکشید. قطار میایستاد. من بلندگوی مرد دستفروش را میگرفتم و میدویدم سمت قطار. بیوقفه فریادزنان به او میگفتم دوستش دارم. او هم روی پنجره قطار برایم نقطههای بیانتها میکشید. نگاهش میکردم، نگاهم میکرد. لبخند میزدم، لبخند میزد. میرفتم داخل قطار و مینشستم کنارش. خوراکیهایمان را با هم نصف میکردیم. خوابم میبُرد و سرم خم میشد روی شانهاش. سرم را نوازش میکرد و متمرکز میشد بدون تکان اضافه بماند سرِ جایش. بعد با خوشحالی و حال خوب خاطراتی میساختیم که هیچوقت فراموش نشود.