
آران دایان
-از متن کتاب
پسرک سرسیاه دورگه بهتنهایی در حیاط دبیرستان ملی شیشه شهر مشغول پرسهزدن بود که استاد لاوی او را نزد خود فراخواند و به محبوبترین دانشآموزش خبر رفتن خود برای همیشه از کشور را داد، این خبر برای آران به این معنا بود که دوباره بعد از شب روشن خانوادهاش را از دست بدهد، خانوادهای نخبه که در کودکی و در یک فاجعه هستهای از دست داده بود پس تصمیم گرفت قاچاقی دژ دلفین را ترک کرده و وارد کشتی کروز هرمینا–۳۳۸ که استاد لاوی با آن میخواست سفری به دور دنیا را آغاز کند شده و با او همراه شود. در این فرآیند او با دوقلوهایی اهل جانگلند آشنا شد؛ کشوری جزیرهای که سالهاست ارتباطش را با جهان بیرون قطع کرده و با هیچ کشوری روابط دیپلماتیک ندارد و شناخت دیگر مردمان از آن تنها به شایعات عجیبی که پیرامونش وجود دارد محدود میشود. آخرین دایان زنده هرگز گمان نمیکرد این ورود غیرقانونی و آشنایی با دوستان جدیدش موجب ثبتنام او در یک آکادمی علوم غریبه تحت نظر سازمان ملل و تسخیر شدنش توسط ایزد باستانی آتش و شب تمدن آشور بشود و در طی تقابل برای رهایی یافتن از این ایزد و اثبات بیگناهی خود در پروندهی قتل ماندانا پرسی افسر موتورخانه کشتی پاسخی فراطبیعی برای مجهولات فاجعهی هستهای که او را یتیم، خاندانش را بیآبرو و کشور پردیسیا را با بزرگترین فاجعه زیستمحیطی تاریخ بشر روبهرو کرده بشود؛ پاسخی که بیاغراق بدترین حالتی بود که میتوان متصور شد.